تعریف علوم روان شناختی

علوم شناختی یکی از دانشهای نو است که در کنار نانوتکنولوژی، بیوتکنولوژی، فناوری اطلاعات مجموعه دانشهای همگرا را که  NBIC نام گرفته اند تشکیل می دهند.  این رشته از زیرمجموعه های علم اعصاب ، روان شناسی، زبان شناسی، هوش مصنوعی و فلسفه ذهن تشکیل گردیده است و کاربرد وسیعی در رشته های فرعی مانند پزشکی، آموزش و پرورش، جامعه شناسی، سیاست، علوم اطلاعات، ارتباطات و رسانه های گروهی، مهندسی پزشکی، مهندسی فرمان و کنترل و حتی علوم دفاعی و جنگ پیدا کرده است.  مؤسسات تحقیقاتی و دانشگاههای بسیاری به تحقیق در زمینه علوم شناختی اشتغال دارند و در تلاشند تا راز بزرگترین سرمایه آدمی یعنی مغز و ذهن را كشف كنند و کاركردهای آنرا به عنوان عالی ترین و پیچیده‌ترین ودیعه الهی بشناسند.

تاکنون دانشمندان عصب شناس، زبان شناس، روان‌شناس، فیلسوفان ذهن و نظریه پردازان علم رایانه با كمك هم و در تعامل با یكدیگر توانسته اند گامهای با ارزشی را در جهت كشف و تبیین كاركردهای شناختی مغز انسان بردارند، به طوری كه در مدت كوتاه سه الی چهار دهه اخیر یافته های گرانبهایی را برای ما به ارمغان آورده اند. به همین جهت، آنها دهه 1990 را دهه مغز نامیدند با این امید كه با بسیج امکانات علمی و تلاش همگانی بتوانند بیش از پیش به دنیای اسرار آمیز مغز پی برند.

سرمایه گذاری کشورهای پیشرفته در زمینه این دانش نو بسیارچشمگیر است و رقابت شدیدی در دست یابی به اسرار مغز و استفاده کاربردی از آن در میان کشورها وجود دارد. در کشور ما در حالیکه در زمینه نانوتکنولوژی، بیوتکنولوژی و فناوری اطلاعات سرمایه گذاری مناسبی انجام گرفته و پیشرفتهای قابل توجهی به دست آمده است، ولی در زمینه عضو چهارم دانشهای همگرا، یعنی علوم شناختی هنوز اقدام متناسبی انجام نگرفته است. علیهذا، جا دارد نسبت به این دانش نو به عنوان یک دانش مادر که بی تردید تأثیرات شگفت آوری بر بسیاری از حوزه های انسانی بر جای خواهد گذاشت توجه شده، سرمایه گذاری بیشتری در توسعه این دانش نو انجام گیرد.

علوم شناختی همانند تمامی شاخه‌های معرفت بشری از پارادیم خاصی پیروی می کند. دانشمندان علوم شناختی ذهن انسان را شبكه پیچیده‌ای می دانند كه اطلاعات را دریافت، نگهداری و بازیابی می‌كند و می‌تواند آن را تغییر شكل یا انتقال دهد. عملیات فوق را پردازش اطلاعات و این پارادایم را رویكرد پردازشی می‌خوانند.

از دید علوم شناختی ذهن را می‌توان با  تساهل همچون ‌نوعی رایانه دانست. در رایانه اطلاعات توسط دستگاههای ورودی مانند صفحه كلید یا مودم وارد سامانه می‌شود و سپس عملیات متفاوتی برروی آن انجام می‌گیرد. اطلاعات وارد شده را می‌توان در رایانه ذخیره و توسط نرم افزار پردازش كرد. نتیجه این پردازش می‌تواند به خروجی رایانه تبدیل گردد.

به همین شكل، اطلاعات از جهان خارج توسط گیرنده‌های حسی ما (مثل بینایی یا شنوایی) به داخل شبكه پردازشگر (ذهن) راه می‌یابد، در حافظه نگهداری می‌شود و در فرایند تفكر پردازش می‌گردد. خروجیهای این پردازش می‌تواند گفتار یا رفتار حركتی باشد. البته، باید توجه داشت كه اطلاعات در این رویكرد معنای بسیار وسیعی دارد وشامل تمامی دریافتهای انسان از جهان خارج به‌علاوه تمامی مفاهیم و ادراكاتی می شود كه در درون ذهن انسان به ‌صورت فطری یا اكتسابی وجود دارد.

كوشش برای فهم و درك ذهن و کاركرد آن دست كم به دوران یونان باستان و زمانی باز می گردد كه فلاسفه‌ای چون افلاطون و ارسطو سعی در توضیح طبیعت شناخت بشری داشتند. بررسی ذهن تا قرن نوزده میلادی كه مقارن با پیدایش روان‌شناسی علمی بود، همچنان در حیطه فلسفه باقی ماند. مكاتب اولیه روان‌شناسی علمی نیز بیشتر متمركز بر بررسی جریانهای درونی ذهن از طریق خودكاوی یا درون‌نگری بودند. دانشمندان این مكاتب پس از آموزشهای لازم به آزمودنیها از آنها می خواستند جریانهای درونی ذهن خود را به دقت گزارش كنند تا بدین ترتیب سیر و الگوی جریانات مزبور را ترسیم و تشریح نمایند.

چند دهه پس از ظهور این علم، مكتب رفتارگرایی به رویكرد غالب در روان‌شناسی تبدیل شد و نگرشی كاملاً‌ متفاوت با مكاتب قبلی داشت. رفتارگرایان وجود و بررسی جریانهای درونی ذهن را اساساً نادیده می گرفتند و معتقد بودند روان‌شناسی باید محدود به بررسی پدیده های قابل مشاهده، مانند محركات بیرونی و پاسخهای رفتاری موجود زنده به آن محرکها باشد. بدین ترتیب بحث و بررسی در مورد ساز و كارهای درونی ذهن عملاً برای چند دهه، حداقل در مجامع  علمی آمریكا مسكوت ماند.

در اواخر دهه 50 و اوایل دهه 60 قرن بیستم میلادی دانش مربوط به مطالعه ذهن دچار تحولی شگرف شد. در این سالها دانشمندان حوزه‌های متنوعی چون علم اعصاب ، زبان‌شناسی، روان‌شناسی، هوش مصنوعی و فلسفه متوجه شدند كه همگی سرگرم حل مسائل مشتركی در مورد كاركرد ذهن هستند و رهیافتهای متفاوت آنان در جهت حل این مسائل می تواند مكمل یكدیگر باشد. این اندیشمندان معتقد بودند كه می‌توان با روشهای غیرمستقیم به بررسی و تحقیق در باره فرایندهای ناپیدای ذهن پرداخت و محدود كردن روان‌شناسی به بررسی رفتارهای قابل مشاهده، آن‌طور كه رفتارگرایان معتقد بودند عملی نادرست است.

در واقع نگاه این محققین به ذهن مبتنی بر بررسی بازنمودهای ذهنی و نحوه پردازش آنها بود. همكاری و همفكری آنها نهایتاً منجر به پدید آمدن دانشی میان رشته‌ای شد كه امروزه آن را علوم شناختی می نامند.

با تشكیل انجمن علوم شناختی و انتشار نشریه علوم شناختی در آمریكا پایه‌های این دانش نو در دهه 1970 نهاده شد. در دهه 1990 یا دهه مغز نیز پیشرفت سریع و چشمگیر فناوری تصویربرداری و مطالعه مغز  و پیدایش ابزارهایی مانند fMRI, PET, MEG   موجب شد علوم اعصاب سهمی جدی تر در پیشرفت علوم شناختی داشته باشد. در حال حاضر بیش از 60 دانشگاه در آمریكای شمالی، اروپا، آسیا و استرالیا مشغول تربیت دانشجویان و محققین این رشته هستند و نیز بسیاری از مراكز علمی دیگر دروس مربوط به این رشته را ارائه می کنند. به هر صورت، فعالیتهای علمی، نظریه پردازی و اكتشافات در این دانش به صورت تصاعدی در حال رشد است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *